پیش از آنکه دیر شود...
یادداشت نویسنده:
این نوشته قرار بود یک کتاب باشد.
متنی پیوسته، با فاصله از هیاهوی روز، با فرصت کافی برای خوانده شدن، نقد شدن و اندیشیده شدن.
اما زمان، همیشه آنگونه که ما میخواهیم رفتار نمیکند.
در مقاطعی از تاریخ، تأخیر خود به موضع تبدیل میشود؛
و سکوت، حتی اگر ناخواسته باشد، معنایی فراتر از بیطرفی پیدا میکند.
این متن نه از سر شتاب، بلکه از سر مسئولیت منتشر میشود.
نه برای اثرگذاری فوری، نه برای هدایت کنش، بلکه برای ثبت تحلیل در لحظهای که هیجان، جای اندیشه را تنگ کرده است.
این پروژه نه بیانیه است، نه فراخوان، نه نسخهای برای قدرت.
تلاشی است برای دیدن، پیش از آنکه دیر شود؛
برای گفتن، پیش از آنکه صداها در هم گم شوند؛
و برای تحلیل، پیش از آنکه تاریخ دوباره با همان جملهی آشنا نوشته شود:
«کسی فکر نمیکرد اینگونه شود.»
من از سنتی میآیم که به تحلیل باور داشت، اما در بزنگاه، تحلیل را به «بعد از پیروزی» موکول کرد؛
بعدی که هرگز نرسید.
این نوشته تلاشی است برای تکرار نکردن همان خطا.
نه از جایگاه حقیقت مطلق،
بلکه به عنوان یک شهروند که نمیخواهد سهم خود را از اندیشیدن، به آینده حواله دهد.
انتشار این متن بهصورت اپیزودی، انتخابی آگاهانه است.
برای آنکه هر بخش مجال مکث داشته باشد؛
برای آنکه گفتوگو زودتر از قضاوت آغاز شود؛
و برای آنکه اگر روزی این نوشته دوباره در قالب کتاب منتشر شد،
ردّ اکنون، در آن باقی مانده باشد.
این یک هشدار نیست.
یک پیشبینی هم نیست.
صرفاً تلاشی است برای فهمیدن،
در زمانی که نفهمیدن، سادهترین انتخاب است.
مقدمه:
ریشهی نوشتن این متنها، یک سؤال است؛
سؤالی که سالهاست بیپاسخ مانده است.
پدربزرگ من زنده یاد بهمن رفیعی چپ بود.
نسلی که در سال ۱۳۵۷ هم نیروی اجتماعی داشت، هم اقبال، و هم امکان اثرگذاری.
اما در لحظهای که باید میگفت، سکوت کرد.
یا دقیقتر بگویم: فکر کرد «بعداً میشود گفت».
بارها از او پرسیدم:
چرا تحلیل نکردید؟
چرا هشدار ندادید؟
چرا نگفتید این مسیر ممکن است به کجا برسد؟
پاسخ، تقریباً همیشه یکسان بود:
«فضا، فضای انقلاب بود.
هیجان اجازه نمیداد صداها شنیده شوند.
فکر میکردیم بعد از پیروزی، فرصت هست.»
اما نبود.
انقلاب تمام شد،
و فرصت هم با آن تمام شد.
این تجربه برای من یک درس ساده اما بیرحمانه داشت:
اگر تحلیل را به «بعد» موکول کنی،
آن «بعد» ممکن است هرگز نرسد.
امروز، ایران دوباره در وضعیتی پرالتهاب قرار گرفته است.
خشم و ناامیدی، میل به تغییر را تقویت کردهاند؛
اما همان خطر قدیمی نیز بازگشته است:
اینکه هیجان، جای فهم را بگیرد
و فریاد نگذارد صدای تحلیل صحیح شنیده شود.
این مجموعه متنها برای بسیجکردن نوشته نشدهاند.
برای دفاع از یک جناح یا تخریب جناح دیگر هم نیستند.
نه منجی میسازند،
نه وعدهی راهحل فوری میدهند.
این نوشتهها تلاشیاند برای انجام یک وظیفهی اخلاقی:
گفتنِ آنچه معمولاً به «بعد از تغییر» موکول میشود؛
همان «بعدی» که اغلب هرگز نمیرسد.
این مسیر دربارهی چیست؟
در این مجموعه تلاش میشود سیاست از هیجان،
قدرت از اسطوره،
و تحلیل از وفاداریهای کورکورانه جدا شود.
در این نوشتهها،
نه افراد، بلکه منطقها، ساختارها و الگوهای تکرارشونده نقد میشوند.
این متنها:
بیطرفاند، اما بیموضع نیستند.
منتقدند، اما خصمانه نیستند.
دقیقاند، اما عامدانه ساده نوشته شدهاند.
نقشهی راه:
فصل اول | ریشهها و زخمها
چرا گذشته هنوز تمام نشده است؟
چرا ۵۷ همچنان پایان نیافته؟
انقلاب، هیجان و حذف صداهای هشداردهنده
چپ ایران و از دستدادن لحظهی تاریخی
اسطورهسازی در سیاست؛ از دین تا سلطنت
فصل دوم | بازیگران امروز
چه نیروهایی واقعاً در میدان حضور دارند؟
سلطنتطلبی؛ سیاست یا نوستالژی؟
ملیگرایی ایرانی؛ ظرفیتها و بنبستها
چپ امروز؛ چرا تحلیل دارد اما توده ندارد؟
دانشجو، کارمند و نخبه؛ چرا بیپناه سیاسیاند؟
فصل سوم | طبقات و قدرت
چه کسی انقلاب میکند و چه کسی آن را میبرد؟
کدام طبقات موتور اعتراضاند؟
چرا انقلابها اغلب مصادره میشوند؟
خیابان، دانشگاه و بازار؛ نسبت واقعی نیروها
نقش طبقهی میانی در ساختن آینده
فصل چهارم | آینده و امکانها
اگر قرار نیست همان مسیر تکرار شود، چه راهی باقی میماند؟
ایران به کجا میرود؟
فلسفهی سیاسی پساایدئولوژیک چیست؟
سکولاریسم زیسته، نه شعاری
عدالت بدون خشونت؛ آیا ممکن است؟
چرا این متنها نوشته میشوند؟
برای آنکه سالها بعد،
وقتی تاریخ دوباره پرسید:
«در این لحظهی حساس چه کردید؟»
بتوان گفت:
فکر کردیم،
تحلیل کردیم،
و گفتیم؛
پیش از آنکه دیر شود.
اشکان رفیعی - زمستان ۱۴۰۴