بازار تظاهر
چگونه معیارهای غیرقابل سنجش، شایستهسالاری را نابود میکنند؟
در یک فرآیند استخدام، کارفرما معمولاً مجموعهای از شرایط احراز را تعیین میکند. برای مثال ممکن است برای یک موقعیت شغلی چنین شروطی در نظر گرفته شود:
- سن بین ۳۰ تا ۴۰ سال
- ساکن تهران
- قد بالای ۱۷۵ سانتیمتر
- دارای مدرک کارشناسی ارشد مدیریت استراتژیک
ممکن است درباره درستی یا نادرستی هر یک از این شروط بحثهای فراوانی وجود داشته باشد، اما یک ویژگی مشترک میان همه آنها دیده میشود: همگی قابل اندازهگیری و راستیآزمایی هستند.
سن از طریق مدارک هویتی قابل بررسی است. محل سکونت را میتوان از طریق اسناد رسمی و کد پستی تأیید کرد. قد و وضعیت جسمانی از طریق معاینات پزشکی قابل سنجش است و اعتبار مدرک تحصیلی نیز از طریق دانشگاهها و مراجع رسمی قابل استعلام است.
اکنون تصور کنید که به این شرایط، موارد دیگری نیز اضافه شود:
- اعتقاد قلبی به یک مکتب فکری خاص
- وفاداری به یک ایدئولوژی مشخص
- التزام عملی به یک نظام ارزشی خاص
- باور درونی به یک جریان سیاسی، مذهبی یا اجتماعی
در اینجا تفاوتی بنیادین شکل میگیرد.
برخلاف سن، مدرک تحصیلی، مهارت یا سابقه کاری، اعتقادات درونی انسانها مستقیماً قابل مشاهده و اندازهگیری نیستند. هیچ دستگاه، آزمون یا سازوکار علمی قطعی وجود ندارد که بتواند میزان واقعی ایمان، اعتقاد، وفاداری یا التزام قلبی افراد را با دقت مشخص کند.
در نتیجه، هر ساختاری که بخواهد فرصتها را بر اساس این معیارها توزیع کند، ناچار خواهد شد به نشانهها و ظواهر بیرونی متوسل شود.
و درست از همین نقطه است که پدیدهای شکل میگیرد که من آن را «بازار تظاهر» مینامم.
---
مشکل ایدئولوژی نیست
هنگامی که درباره حکومتهای ایدئولوژیک یا ساختارهای مبتنی بر گزینش عقیدتی صحبت میشود، معمولاً تمرکز نقدها بر خود ایدئولوژی قرار میگیرد.
اما به گمان من، مسئله اصلی در جای دیگری قرار دارد.
موضوع این نیست که یک ایدئولوژی درست است یا نادرست.
موضوع این نیست که یک مذهب، حزب یا جهانبینی خاص ارزشمند است یا بیارزش.
مسئله آن است که فرصتها، مناصب، منابع و قدرت بر مبنای معیارهایی توزیع شوند که امکان سنجش عینی آنها وجود ندارد.
هر زمان که دسترسی به فرصتها به ویژگیهایی وابسته شود که قابل اندازهگیری نیستند، افراد به جای تلاش برای کسب آن ویژگیها، به سمت نمایش آنها حرکت میکنند.
در چنین شرایطی، آنچه پاداش دریافت میکند الزاماً اعتقاد واقعی نیست؛ بلکه توانایی نمایش اعتقاد است.
---
منطق شکلگیری بازار تظاهر
انسان موجودی است که رفتار خود را با نظام پاداشها و مجازاتهای پیرامونش تنظیم میکند.
اگر جامعه به دانش پاداش دهد، افراد به دنبال دانش خواهند رفت.
اگر جامعه به تخصص پاداش دهد، افراد به سمت تخصص حرکت خواهند کرد.
اگر جامعه به خلاقیت پاداش دهد، خلاقیت رشد خواهد کرد.
اما اگر جامعه به ظواهر وفاداری پاداش دهد، افراد نیز به سمت تولید و نمایش همین ظواهر خواهند رفت.
این مسئله نه ناشی از فساد ذاتی انسان، بلکه نتیجه طبیعی سازوکارهای اجتماعی است.
در اقتصاد، مفهومی به نام «سیگنالدهی» وجود دارد. افراد برای دستیابی به فرصتهای بهتر، سیگنالهایی به دیگران ارسال میکنند تا خود را واجد شرایط نشان دهند.
مدرک دانشگاهی، رزومه کاری یا مهارت حرفهای نمونههایی از سیگنالهای قابل بررسی هستند.
اما زمانی که معیار انتخاب، اعتقاد درونی باشد، افراد ناچار میشوند از سیگنالهای نمایشی استفاده کنند.
در چنین شرایطی، به تدریج بازار جدیدی شکل میگیرد؛ بازاری که در آن نمایش وفاداری ارزشمندتر از توانایی حل مسئله میشود.
---
از ریاکاری فردی تا ریاکاری ساختاری
بسیاری تصور میکنند ریاکاری یک مسئله اخلاقی و فردی است.
اما واقعیت این است که در بسیاری از موارد، ریاکاری محصول ساختارهاست.
اگر فردی بداند که ارتقای شغلی، دسترسی به منابع، امنیت اقتصادی یا امکان پیشرفت اجتماعی او به نمایش یک باور خاص وابسته است، انگیزهای قدرتمند برای تظاهر به آن باور پیدا خواهد کرد.
در اینجا مسئله دیگر اخلاق فردی نیست.
ساختار، خود به تولید ریاکاری تشویق میکند.
در چنین وضعیتی، افراد صادق و صریح معمولاً هزینه بیشتری میپردازند و افراد ماهر در نمایش، فرصتهای بیشتری به دست میآورند.
به مرور زمان، این روند باعث میشود ساختارها نه بهترین افراد، بلکه بهترین بازیگران را جذب کنند.
---
تولد طبقهای جدید
خطر اصلی بازار تظاهر صرفاً دروغ گفتن افراد نیست.
خطر اصلی زمانی آغاز میشود که این رفتار به الگویی موفق تبدیل شود.
وقتی افراد مشاهده میکنند که نمایش وفاداری بیش از شایستگی پاداش دریافت میکند، نسل جدیدی از نخبگان شکل میگیرد.
نخبگانی که موفقیت خود را نه مدیون تخصص، دانش یا توانایی حل مسئله، بلکه مدیون مهارت در تطبیق با ساختار قدرت هستند.
به تدریج یک طبقه اجتماعی جدید شکل میگیرد.
طبقهای که وفاداری اصلی آن نه به ارزشها، بلکه به منافع است.
اعضای این طبقه ممکن است امروز مدافع سرسخت یک ایدئولوژی باشند، فردا از ایدئولوژی دیگری حمایت کنند و پسفردا در کنار مخالفان دیروز قرار بگیرند.
زیرا آنچه برای آنان اهمیت دارد، حفظ موقعیت است؛ نه حفظ عقیده.
این پدیده را میتوان در حکومتها، احزاب سیاسی، سازمانهای مذهبی، شرکتهای بزرگ، رسانهها، دانشگاهها و حتی برخی نهادهای مدنی مشاهده کرد.
---
پارادوکس وفاداری
طرفداران گزینشهای عقیدتی معمولاً استدلال مهمی مطرح میکنند.
آنها میگویند:
«اگر افراد مسئول به اصول بنیادین یک ساختار اعتقاد نداشته باشند، ممکن است از درون به آن آسیب برسانند.»
این نگرانی قابل درک است.
هیچ سازمانی نمیتواند بدون حداقلی از انسجام ارزشی دوام بیاورد.
اما مسئله اینجاست که معیارهای غیرقابل سنجش لزوماً افراد وفادار را انتخاب نمیکنند.
آنها اغلب افرادی را انتخاب میکنند که بهتر از دیگران قادر به نمایش وفاداری هستند.
به بیان دیگر، ساختار تصور میکند در حال جذب نیروهای وفادار است، در حالی که ممکن است در حال جذب نیروهای ماهر در تظاهر باشد.
و این دقیقاً همان پارادوکس بزرگ ماجراست.
تلاش برای تضمین وفاداری، ممکن است به تولید گستردهترین شبکه فرصتطلبان منجر شود.
---
مسئله انتخاب نخبگان
از زمان افلاطون تاکنون، یکی از مهمترین پرسشهای فلسفه سیاسی این بوده است که چه کسانی باید تصمیم بگیرند.
افلاطون در جمهوری معتقد بود اداره جامعه باید در اختیار شایستهترین افراد قرار گیرد.
قرنها بعد، ماکس وبر نیز بر ضرورت شکلگیری بوروکراسی حرفهای و تخصصمحور تأکید کرد.
اگرچه هیچ جامعهای هرگز به شایستهسالاری کامل دست نیافته است، اما تجربه تاریخی نشان میدهد هرچه معیارهای انتخاب به سمت ویژگیهای عینی، قابل سنجش و قابل راستیآزمایی حرکت کنند، احتمال انتخاب افراد توانمند افزایش مییابد.
و برعکس، هرچه معیارها ذهنیتر، مبهمتر و غیرقابل سنجشتر شوند، احتمال غلبه ظواهر بر واقعیت بیشتر خواهد شد.
---
چرا این مسئله در سطح حکومت اهمیت بیشتری پیدا میکند؟
بازار تظاهر را میتوان در هر سازمانی مشاهده کرد.
اما تفاوت حکومت با سایر نهادها در گستره پیامدهای آن است.
اگر یک شرکت خصوصی مدیر نالایقی انتخاب کند، سهامداران آن شرکت آسیب خواهند دید.
اگر یک دانشگاه مدیر نامناسبی انتخاب کند، کیفیت آموزشی آن دانشگاه کاهش پیدا میکند.
اما اگر ساختارهای حکمرانی در انتخاب مدیران و تصمیمگیران دچار خطا شوند، پیامدهای آن میتواند زندگی میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار دهد.
سیاستهای اشتباه اقتصادی میتوانند فقر تولید کنند.
تصمیمات نادرست زیستمحیطی میتوانند منابع طبیعی یک سرزمین را نابود کنند.
مدیریت ناکارآمد آموزشی میتواند آینده یک نسل را تحت تأثیر قرار دهد.
به همین دلیل، هزینه بازار تظاهر در سطح حکومت بسیار بیشتر از سایر نهادهاست.
---
جمعبندی
شاید بزرگترین اشتباه هر نظام سیاسی، مذهبی، اقتصادی یا اجتماعی این باشد که تصور کند میتواند اعتقاد انسانها را به شرط دسترسی به فرصتها تبدیل کند.
انسانها ممکن است برای به دست آوردن شغل، ثروت، امنیت، منزلت اجتماعی یا قدرت، هر نقابی را بر چهره بزنند.
در چنین شرایطی، سیستم تصور میکند در حال جذب وفادارترین افراد است؛ در حالی که ممکن است در حال پرورش ماهرترین بازیگران صحنه سیاست و اجتماع باشد.
بازیگرانی که امروز نقش مؤمن، فردا نقش انقلابی، پسفردا نقش اصلاحطلب، روزی دیگر نقش لیبرال و زمانی دیگر نقش اپوزیسیون را ایفا میکنند؛ بیآنکه الزاماً به هیچیک از این نقشها باور داشته باشند.
زیرا وفاداری آنها نه به عقیده، بلکه به منفعت است.
هرچه فاصله میان شایستگی و فرصت بیشتر شود، بازار تظاهر بزرگتر میشود.
و هرچه بازار تظاهر بزرگتر شود، فاصله میان واقعیت و آنچه حاکمیت، سازمان یا جامعه درباره خود تصور میکند بیشتر خواهد شد.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از حکومتها، احزاب، شرکتها و سازمانها نه از دشمنان خود، بلکه از محصولاتی که خودشان ساختهاند آسیب دیدهاند؛ محصولاتی که سالها برای بقا، تنها یک مهارت را آموختهاند:
تظاهر کردن.
---
اشکان رفیعی - دوم تیرماه هزار و چهارصد و پنج